تبليغاتX
آناماک

آناماک

از میان ویرانه هایی که دارند آباد می شوند

...

در دل دوست به هر حیله رهی بایـد کرد

طــاعت از دست نیــاید، گنهــی بایـد کرد

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت 11:15  توسط امید کوچکی  | 

دلنگ... دلنگ... دلنگ... صدای سنتور است یا چه می دانم دو تار یا سه تار یا هر چند تاری که فکرش را بشود کرد... لُنگ و دستمال یزدی و نوستالوژی... پیرهن های بلند... گرگ ها گرسنه اند... و شبانه گوسفندها می رقصند... شر و ور هایی که هیچ چیز ازشان در نمی آید... شر و ور هایی که من.
دل لعنتی ام گرفته.
حال لعنتی ام بد است.
و من.
این روز ها عجیب نفهم شده ام.
و گنگ.

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 10:22  توسط امید کوچکی  | 

...

دوش چه خورده ای بتــا
راست بگو، نهان مکن!
چون خَمُـــشانِ بی گـنــه
چشـــم بر آسمان مکــن
دوش شـراب ریـــختــــی
از برِ مـــــا گـــریـختــــی
بــار دگــــر گــرفــتــمــت
بــار دگــــر جــفا مــکــن

+ نوشته شده در  91/02/23ساعت 16:7  توسط امید کوچکی  | 

این پست رمز دارد.

این پست رمز دارد. و یک نفر مخاطب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/22ساعت 22:0  توسط امید کوچکی  | 

کفن دزد.

این یک قصه ی کوتاه است از عباس معروفی.

کفن دزد را در ادامه ی مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/19ساعت 11:6  توسط امید کوچکی  | 

توی شناسنامه ی بعضی ها نوشته:" صرفا جهت تکمیل جمعیت خلق شده و هیچ ارزش دیگری ندارد...!!! "

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 18:26  توسط امید کوچکی  | 

تاکسی...

زنه با مانتوی جگری نشسته بود کنارم. عینک آفتابی بزرگی داشت.چهل پنجاه سالش میشد. بهاش میخورد معلم باشد. گفت چهارراه فرهنگیان پیاده میشود. راننده، آقایی را که میخواست برود پاسداران سوار نکرد. گفت:« فرهنگیان دارم؛ دیگه پاسداران نمیرم.» و راه افتاد. داشتم فکر میکردم: فرهنگیان... پاسداران...

مسافر صندلی جلو مرد سی، سیوپنج ساله ای بود. دوست رانندهه بود. وقتی پیاده‌اش کرد دو دقیقه‌ای همان پای ماشین باهاش حرف زد. و من فکر کردم: این چرا با خودش فکر نمی‌کند ممکن است مسافرهاش کار و زندگی داشته باشند!

رسیدیم فرهنگیان. سر چهارراه خانمه پیاده شد. در را که می‌خواست ببندد از دستش در رفت و محکم صدا کرد. راننده شروع کرد فحش‌های چیز‌دار و کش‌دار بارش کردن. صورتم مچاله شد. با خودم گفتم: مرتیکه بی‌فرهنگ نفهم! توی آینه نگاهم کرد و گفت:« می‌بینی تو رو به خدا؟ اگه روزی چار تا مسافر اینجوری درو ببندن همه درآمد ماهمو باید بدم صافکاری! اون وقت کی قسطا رو بده؟!» گفتم:« با این وضع بنزینا صرفی می‌کنه تاکسی؟» داشتیم می‌رسیدیم چراغ‌قرمز بعدی، چهارراه بهداری، گفتم:« بعد چهارراه پیاده می‌شم.» توی آینه نگاهم کرد و گفت:« شغلت چیه؟ ها درس می‌خونی دانشجویی.» سرم را تکان دادم. گفت:« می‌دونی چیه؟ واقعا به‌ام ثابت شده اون بالا یه آقا بالاسریه که حواسش به همه چی هست!» و زد کنار. کرایه‌اش را دادم و پیاده شدم.



لهجه اش بیرجندی بود. می خواستم با لهجه ی خودش بنویسمش. ترسیدم حیف شود. بعدا شاید سر فرصت نوشتمش.

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 11:47  توسط امید کوچکی  | 

...

این قایق کاغذی و من، چقدر به هم می مانیم این روزها...

تصویر از ninabarry.com


+ نوشته شده در  91/02/16ساعت 16:29  توسط امید کوچکی  | 

...

خیلی بد است و خیلی سخت است که یک مرد، به شکست خوردن، عادت کرده باشد...

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت 14:49  توسط امید کوچکی  | 

...

اوستین AVASTIN نام داروی گران قیمتی است که در کانسر های با لول بالا تجویز می شود. قیمت دز چهارصد میلی گرمی این دارو در تابستان سال گذشته به دو میلیون و هشتصد هزار تومان در دارو خانه های ایران رسید.
مسلما با توجه به نوسانات اخیر بازار دلار، قیمت این داروی حیاتی نیز تغییرات فراوانی کرده است.
اوستین بنا به تجویرز آنکولوژیست ممکن استتا دوازده کورس یا بیشتر تجویز شود. و این یعنی دوازده ضرب در دو میلیون و هشتصد هزار تومان. برای تابستان سال نود!
جالب است بدانید این دارو تحت حمایت هیچ بیمه ای نیست و باز جالب تر است بدانید در امریکا هم شرکت های بیمه از پزذیرش این دارو سر باز می زنند. در انگلیس و کانادا هم.
در ایران گویا داروی معادلی وجود دارد که اسمش را نمی دانم و قیمت هر کورسش حدود 700 هزار تومان است و بیمه ها هم قبولش دارند.
آنکولوژیست ها اما قبولش نمی کنند!
کلا ماجرای جالبی دارد سرطان!
دنیا کی می خواهد فکری بکند، خدا عالم است

+ نوشته شده در  91/02/13ساعت 0:46  توسط امید کوچکی  | 

...

بوی خاک میدهم و خون.همهی سربازهام کشته شدهاند. هر هشتتاشان. بیسیمچیام را با قناصه زدند. خونش هنوز روی پیرهنم خیس است. نمیدانم. اینها شاید هم عرقاند. بوی دود میآید. همه جا را سوزاندهاند. دود آسمان را برداشته. از پام دارد خون میرود. اولش میسوخت. حالا اما حسش نمیکنم. به جاش یک چیزی دارد مغزم را جر میدهد. پشت کلهام داغ شده. بیسیمچیام قبل از اینکه بزنندش یک حرفی زد... " حاجی خدا مرده! هممون میمیریم..."

خبر داشتم خدا را تیر کردهاند. میدانستم حالش هم خوش نیست. بچههای قرارگاه بهام گفته بودند. اما به سربازهام هیچی نگفته بودم. میخواستم بچهها روحیهشان را نبازند. پس از کجا میدانست؟ این خبرها را که همینجوری پخش نمیکنند! دلم ریخت. کسی بهام نگفته بود خدا مرده است. فقط میگفتند تیر خورده. حالش هم بد است. بهاش گفتم چرتوپرت نگو غلامی! بیسیم بزن قرارگاه! عمار...عمار...یاسر... خـــــش...خـــــش... عمار... عمار... یاسر... یاسر جواب بدین! خط داره میفته! و یک دفعه خون پاشید روی سر و صورتم. غلامی را با قناصه زدند. بیسیم هم دیگر خش خش نکرد. آرپیجیزنها را تکه تکه کرده بودند. کسی زنده نمانده بود. صدای هلیکوپترهاشان که حالا شیر شده بودند توی آسمان پیچ میخورد و پایین میآمد. چارهای نبود. فرار کردم.

فکر کنم فهمیدند. دنبالم آمدهاند. حتما دنبالم آمدهاند. نکند واقعا مرده باشد؟ قرارگاه چرا جوابم را نمیدادند؟ اگر مرده باشد چه؟ یک صداهایی دارد میآید. دارند نزدیک میشوند. تفنگ که ندارم. منم و همین یک دانه هفت تیر و یک گلوله. خدا مرده؟ من اینجا چهکار میکنم؟ خدا مرده؟ چرا کمک نرسید؟ مرده؟ توی قرارگاه چرا کسی نیست؟ خدا را تیر کرده بودند. اگر مرده باشد چه؟ قناصهها چقدر برد دارند؟ من اینجا چهکار می کنم؟ هلیکوپترها چقدر میتوانند بپرند؟ خدا را تیر کردهاند؟ این یک گلوله چرا ته خشاب مانده؟ من چرا یک نفرم؟ بوی خاک میدهم. و خون. همهجا بوی خاک و خون میدهد. دود همهجا را گرفته. خدا مرده. خدا مرده؟ من و این یک گلوله؟ دارند میرسند.




باور بکنید این ها را من خودم دیدم. با چشم خودم.

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 15:26  توسط امید کوچکی  | 

...

هیچ راهی دور نیست. باور کنید. مخصوصا اگر سراشیبی هم باشد. مثلا همین راهِ از یک "آدم خوب" بودن تا یک "قاتل خوب" شدن!
چرا کسی قاتل ها را درک نمی کند؟
هان؟
فقط کافی است توی سراشیبی بیفتی و دستی ات درست و حسابی کار نکند. همین! باور کنید همه اش همین است.

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 14:5  توسط امید کوچکی  | 

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت کنم ... بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس وربانگ برداری که بس! غمگین تماشایت کنم تا کهکشان، تا بی نشان، بازو به بازویت دهم با همزمانی، همدلی، جان را هم آوایت کنم ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 13:59  توسط امید کوچکی  | 

...

نمی دانم چرا حال سردار جنگی را دارم که مهماتش تمام شده اند و سربازانش تار و مار. مانده ام اسیر شوم یا این آخرین گلوله ی هفت تیرم را ...

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 12:27  توسط امید کوچکی  | 

رحیم آباد...

رحیمآباد...

 

دیروز به طرز غریبی دو موضوع را شدید حس کردم! یکی اینرسی و یکی انحطاط!

احیانا ارتباطی هم باید بین این دو تا باشد. حالا ظریف یا کت و کلفتش را نمی دانم.

صبح خروس خوان اتو کشیده سر ایستگاه اتوبوس از تاکسی پیاده شدم. هنوز کرایهاش را نداده بودم، سرویس دانشگاه رسید. خدا پدرش را رحمت کند! از همان اولش، نرسیده، پر بود. سوار شدم و میلهی زرد وسطش را دو دستی گرفتم. یک کمی که رفت خورد به چراغ قرمز. سبز که شد دستم به هیچ جا بند نبود. چشمتان روز بد را از دور ببیند! – اگر بگویم نبیند که خب نمیشود! روز بد هم روزی است برای خودش!-  این اینرسی بی پدر و مادر کاری دستم داد که استخوانهام دانهدانه شان، دادشان در آمد! تا ظهر ناله میکردم!

عصر رفته بودم رحیمآباد دنبال داستان. دکهی فلکهی اول رحیمآباد را یک خانمهی مهربانی میچرخاند. همیشه هم داستان دیر بهاش میرسد! دیروز هم هنوز نیاورده بودند براش. خلاصه با اینکه از قبل آمادگیش را داشتم که نداشته باشد دلم گرفت و با یک نمه افسردگی برگشتم. آرام آرام توی پیاده رو قدم میزدم. دو تا پسره که شلوارهای عجیب غریبی پاشان بود ایستاده بودند جلوی ویترین یک مغازه. خندهام گرفت که توی ویترین به آن بزرگی همش دو تا شلوار – که بیشتر به پیژامه میمانستند – گذاشته بودند. جلوتر یک دختره بود. قد بلند. یا شاید با کفشهای پاشنه بلند! نمیدانم. بلندیش توی چشم میزد! وگرنه من آدم چشمچرانی ذاتا نیستم! داشت ویترین یک آرایشیبهداشتی را وارسی میکرد. همینطور آرام آرام از کنارش رد شدم. یک کم جلوتر یک دختر چادریه بود با کفش های سیاه خاکی. چادرش هم خاک گرفته بود. صورتش هم حتی شاید. نمیدانم چرا حس کردم میترسد پای ویترینها بایستد یا برود توی مغازهها. توی رحیمآباد یک مغازهای هست که هنوز سقفش گنبدی است و دیوارهاش گلی. اما اگر بخواهند قیمت روش بگذارند کم ِکم ششصد هفتصد میلیون میارزد! حقیقتش درست و حسابی نمیدانم توش چی میفروشند. شاید تسبیح، اما مطمئن نیستم. توی نخش نبودهام تا حالا. دختره دوید رفت توش. آرام میرفتم. باز هم آرامتر رفتم. دختره آمد بیرون. بوی بودنش از پشت سرم میآمد. بوی خاک... نمیدانم چرا احساس کردم این خیابان – که آدمها معمولا باید برای کارهای روزمرهشان زیاد ازش رد شوند– برای این دختره هیچی ندارد...

و یک هو یک صدایی از سرم جان گرفت و از گوشهام ریخت بیرون... انحطاط... انحطاط...انحطاط...

و نفهمیدم چرا؟

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 11:57  توسط امید کوچکی  | 

هیچی همینطوری

یک روز از خواب بیدار می شوی و می بینی خوابی... و همان روز دوباره از خواب بیدار می شوی و می بینی خوابی... یک چرخی توی جات می زنی و بیدار می شوی و باز می بینی خوابی...
خلاصه آن روز این قدر از خواب هایت، پشت سر هم، یکی یکی، بیدار می شوی...
تا شب می شود!
شب هم که باید خوابید!

+ نوشته شده در  91/02/04ساعت 0:25  توسط امید کوچکی  | 

پسره...

پسره...


می خواستم دربارهی پسره بنویسم. همان پسره که توی ترمینال بود. برده بودم مامانم را بفرستم فردوس. با داداش کوچکهام آمده بودند. سوار که شدند رفتم وایستادم جلوی اتوبوس. پسره آمد کنارم. صورتش مثل خودم بود. ریش و سبیل درست و حسابی در نیاورده بود. اما همانی را که داشت انگار دو سالی بود اصلاح نکرده بود. کت خاکستری کهنهی بزرگی تنش بود. پیرهن زرد آفتاب خوردهاش را هم نصفه نیمه تولانده بود توی شلوار پارچهای سیاهش. گفت:« میرم مشهد.» یک جوری حرف میزد. تند تند یا شاید با لهجه ای عجیب، نمی دانم. خلاصه سخت میشد بفهمم چی میگوید. ولی بهاش گوش میدادم. نگاهم به صندلی ردیف دوم اتوبوس بود. چشمهام توی شیشهی بزرگش وول می خوردند و به مامانم که هی دستش را تکان میداد که یعنی:« تو برو دیگه!» اخم میکردند!

اما جدا گوشم باهاش بود. گفتم:« میری امام رضا؟» گفت:« آره.» گفتم:« بلیطت برا ساعت چنده؟» گفت:« نُه.» گفتم:« اوووو برا نه بلیط داری و حالا اومدی؟!» ساعت هفت و نیم بود هنوز! دست گذاشت روی شانهام و گفت:« میخوام برم زیارت. عیب نداره.» نگاهش کردم و باز چشمهام را انداختم همان توی شیشهی جلوی اتوبوس. گفتم:« بابا دمت گرم! یادت نره ما رو هم دعا کنی!» محکم زد پشتم و گفت:« چشم حتما!» دستم را گذاشتم پشتش و گفتم:« قربونت عزیز.» گفت:« مادرم مرده. زیر خاکاس. بابامم از کار افتادهاس.» کلا بیمقدمه حرف میزد. انگار خیلی وقت است باهام رفیق است. دلم مور مور شد. با خودم گفتم:« خدا کنه مامانم رو ندیده باشه.» نمی دانم چرا. ولی واقعا دلم میخواست مامانم را ندیده باشد. چشمهام را  از شیشهی جلوی اتوبوس جمع کردم. نگاهش کردم. گفت:« یه دفعه داشتم میرفتم مشهد تو ایست بازرسی یک پیرمرده رو پیاده کرد. یه مثقال تریاک داشت.» همانطور که حرف میزد چشمهام کمکم دوباره رفتند سمت صندلی ردیف دوم اتوبوس. زد پشتم و با یک خندهی پر رازی گفت:« آخه برا چی تریاک رو میاری تو اتوبوس؟ خب بذار تو ساک تو جعبه بغل!» باز نگاهش کردم. تا حالا خندهای به آن رازناکی ندیده بودم. اصلا تا حالا خندهی رازناک ندیده بودم. یک طوری شدم. مثل اینکه ناخن بکشند روی شیشه! نمی دانم چرا، ولی این طوری شدم. گفتم:« رسیدی مشهد صاف از ترمینال میری فلکه آب و بعدم حرم دیگه؟» گفت:« آره ایشالا.» گفتم که؛ یک جوری حرف میزد اما طوری نبود که نفهمم چی میگوید. گفت:« بعدم هفت میام بیرون که هفتونیم ترمینال باشم و برگردم. آخه اتوبوس هفتونیم ایرانپیماس. ارزونتره.» گفتم:« آره اتفاقا اتوبوسای راحتی هم هستن.» دستش را انداخت دور کمرم و آهسته جوری که انگار دارد رازی را بهام میگوید، گفت:« شما میتونین یه کمکی بکنین؟» گفتم:« ای بابا... ما هم دانشجوییم عزیز... بی پول...» همانطور آهسته گفت:« ها ها باشه باشه» و رفت دو سه قدم آن طرفتر با یک مَرده شروع کرد حرف زدن. بعد باز دو سه قدم دورتر شد. رفت پیش یکی دیگر. بعد برگشت از جلوم رد شد رفت توی سالن ترمینال. یک خندهی رازناکی هم تحویلم داد. بعد باز تند برگشت. مثل مورچه ای شده بود که دارد توی یک صف پشت سر بقیه راه میرود و یکهو دست بکشند سر راهش! سر در گم. یا شاید من این جور فکر کردم. آمد کنارم ایستاد. و باز خندید. دست کردم جیبم و بهاش پول دادم. انگار بستهی محرمانهای بهاش داده باشم تند پول را گرفت و طوری که کسی نبیند چپاندش توی جیبش.

اتوبوس راه افتاد. دست تکان دادم و از ترمینال بیرون رفتم.

داشتم دربارهی چی می نوشتم؟

+ نوشته شده در  91/02/01ساعت 21:28  توسط امید کوچکی  | 

...

آفتاب نم نم می ریزد روی صورتت. چشم هات را باز می کنی. دیشب فکر می کردی داری می میری. اما فقط تا گردنت فرو رفته توی این باتلاق مسخره. فس فس و وز وز و جیر جیر های ته گوشت کم کم خفه می شوند. و قاصدکی از بالای سرت می گذرد...
و می گذرد... و می گذرد... و می گذرد... اه لعنتی! کاش دست هام از مرداب... از باتلاق بیرون بودند...

+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 13:39  توسط امید کوچکی  | 

مامانم

امروز سر کلاس داشتم فکر می کردم که مامان من چه دختر خوبی است!

زود عصبانی می شود!

بعضی وقت ها یک عالمه غر می زتد!

زود قاطی می کند!

اما یک هو مهربان می شود!

یک دلی دارد به گندگی آسمان!

پاک پاک هم هست!

هیچی توش ندارد.

عصر به ام تلفن زد. گفت پاش پیچ خورده.

آخی... دلم گرفت.

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 1:6  توسط امید کوچکی  | 

...

باور کنیم زندگی معامله نیست...

+ نوشته شده در  91/01/19ساعت 15:55  توسط امید کوچکی  | 

...

عمری که رفت...

 

دور از دیوار شهر، پای رودخانه، زیر سرو بلندی چمباتمه زده بود. پشت به ستون دودی که ته اش می رسید به سقف خانه های شهرش. بازنده بودن تن اش را آزار می داد. روح اش را. بودنش را. نور خورشید تیر می شد و در چشم هاش فرو می رفت. غروب انگار شعله های آتشی بود که دشمن به خانه ها می زد. شمشیرش... هه! شمشیرش تکه چوبی بود که از همان بچگی برایش هم اسب بود و هم شمشیر. سرباز بیست و سه ساله ای با شمشیر چوبی کودکی هایش... دشمن اما این بار راستکی بود. چه کاری از دستش بر می آمد؟ دیگر بازی نبود که تا پای رود تعقیب شود و درست سر بزنگاه، وقت ناهار شده باشد... اگر ردش را گرفته باشند چه؟ آن ها شمشیرهایشان جدا می برید. شوخی نداشتند با کسی... می زدند... می کشتند... می بردند... پاهایش دیگر رمق نداشتند. همه ی بیست و سه سال عمرش را انگار خواب می دیده. آرزوهایش وسط آتش جزغاله می شدند... و سقف ها... یکی یکی آوار می شدند... سربازهای دشمن دانه دانه خانه ها را آتش می زدند... فکر اینکه اولین ضربه ی شمشیرشان به کجاش می خورد مور مورش می کرد. یک عمر با شمشیر چوبی جنگیده بود...عرق، لباس های پاره پوره اش را چسبانده بود به تنش. دختر زیبای چشم آبی جلوی چشم هاش توی آتش می سوخت... و او گریه می کرد. چشم های دختر را دوست داشت... لعنت بر شمشیر چوبی... اشک هاش روی زمین، گلوله های گل می شدند. چیزی نمانده بود به اش برسند. بوی خاکستر را باد تا بالای سرش آورده بود...

+ نوشته شده در  91/01/18ساعت 17:29  توسط امید کوچکی  | 

منهای آبی ( نسخه ی بازنویسی شده)

لطفا برای خواندن نسخه ی بازنویسی شده ی "منهای آبی" به ادامه مطلب بروید.

خواندن این پست احتیاج به رمز عبور دارد.

رمز عبور، همان رمز عبور پست قبلی " منهای آبی" است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/17ساعت 17:37  توسط امید کوچکی  | 

این روزها...

روزهای تلخی اند؛

و سخت.

خیلی سخت.

تو چه می دانی شوخی کردن با آن فشار لعنتی، قند لعنتی، چربی لعنتی و همه ی آن المان های لعنتی دیگر، چه دردی دارد...

" هه!

بالای سرش بیدار ایستاده بودم که نکند توی خواب بترکد!!! "

+ نوشته شده در  91/01/15ساعت 23:25  توسط امید کوچکی  | 

منهای آبی...

حال خوبی بود وقتی نوشتنش تمام شد. حال بهتری شد وقتی فهمیدم چه روزی تمام شده!

به مناسبت تولد یک آدم خوب که ادبیات را دوست دارد!

تقدیم به او.



لطفا برای خواندن " منهای آبی " به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/12ساعت 13:59  توسط امید کوچکی  | 

تابلوی آخر...

به افتخار نویسنده ای که کارش را دوست دارم ... علی چنگیزی.


" تابلوی آخر" را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/18ساعت 23:12  توسط امید کوچکی  | 

سیزده سالگی...

بزرگ شدن اما برایش تاریک است...

+ نوشته شده در  90/12/13ساعت 12:20  توسط امید کوچکی  | 

000

دارد عید می شود.

باید خانه تکانی کرد.

+ نوشته شده در  90/11/23ساعت 15:10  توسط امید کوچکی  |