X
تبلیغات
آناماک

آناماک

شاید تلاشی برای دانستن؛ نمی دانم.

دست‌هاش را می‌مالد به هم. ها می‌کند. نفس‌اش بخار کم رنگی می‌شود، و بعد هیچ. برف‌ها نیامده‌اند که بمانند. آب می‌شوند. امروز و فردا. همین‌اش خوب است. خوبی دیگرش هم این است که سرد است. سرما چیز خوبی‌ست. سرما واقعا چیز خوبی‌ست. توی سرما، جسدها بوی گند نمی‌گیرند. فقط، حیف، سفیدی‌اش چشم را می‌زند. هه! حواسم نیست، مرده‌ها که نگاه نمی‌کنند!

یا شاید می‌کنند؟

خودش را جمع و جور می‌کند. خب، البته، اگر بشود گفت جمع و جور. لباس‌اش را می‌پیچد دور خودش. آخرین باری که ژولیده آمده بود تو کوچه، خانه‌اش حسابی به هم ریخت. دخترش حسابی شلوغ‌اش کرد. اگر نگاه کنند چه؟

دست‌هاش را باز می‌مالد به هم. ها می‌کند. نفس‌اش چیز بی رنگی می‌شود، خالی. تکانکی به خودش می‌دهد. پاهاش اما تا باسن، درگیر برف‌اند. به کندن جان، پای چپ‌اش را از برف بیرون می‌کشد و بعد راست را. کمی برف می‌ریز پای بوم. فرش را خیس می‌کند. پیش از آن که نقاش چیزی بگوید، با تکه‌ای از جان‌اش که هنوز کنده نشده صداش را بالا می‌برد که: دیوانه!

و نقاش چیزی ندارد بگوید. هر دوشان رو می‌کنند به من. از همین صفحه‌ی لپ‌تاپ. او عصبانی‌ست. نقاش کلافه. هر دوشان می‌گویند: دیوانه!

و من اشاره می‌کنم به پنجره. به شب. هر سه نگاه می‌کنیم به پنجره.
+ نوشته شده در  92/11/05ساعت 22:34  توسط امید کوچکی  | 

عکسی سیاه و سفیدم. از میدانی، شهری... با خانه‌ها و اسب‌ها و گاری‌ها و مردمی که هیچ کدام‌شان هیچ‌وقت تا آخر عمر، حتا خیال هم نکردند لحظه‌ای از زندگی‌شان در کسی جاودانه شده. در کسی این روزها چروک خورده. این روزهایی که آن‌ها حتا خاک هم دیگر نیستند. آن روز، آن لحظه، آن عکاس، بالای بام خانه‌ای اعیانی، یا توی ماذنه‌ی مسجد سر میدان، چه می‌کرد؟ و کدام گاری، کدام اسب چشمش را آن طور گرفت که نگاتیو نازنین‌اش را خرج‌اش کرد؟

گاهی می‌نشینم، با خودم فکر می‌کنم، آن لحظه را تصور می‌کنم؛ مرد خارکن آن پایین را. دیوانه‌‌ای که پای درخت ادرار می‌کند را. و اسب‌هایی که به جای دویدن، گاری می‌کشند را. نکند عکاس، اتفاقی دستش روی دکمه رفت؟

آن لحظه، هیچ کس، هیچ چیز، ذره‌ای هم به جاودانه‌گی فکر نمی‌کرد. عکاس هم حتا. حالا اما من، سال‌ها بعد، این‌جا، امروز، چروک خورده‌ام. و کسانی در من‌اند که در تمام عمرشان، ذره‌ای به چنین روزی نه‌اندیشیده بودند.

این روزها در من شهری‌ست. از سال‌های دور. سیاه و سفید.

الف.کاف

+ نوشته شده در  92/11/03ساعت 22:31  توسط امید کوچکی  | 

تو می‌آیی، انارها می‌رسند. و کمی بعد از آمدنت، وقت چیدن‌شان است. تو می‌خندی، وانت وانت هندوانه، سرخ، شیرین، آب‌دار به بازار می‌آید. و چشم‌هات را که باز می‌کنی، درخت سیب شکوفه می‌زند. پدر همیشه همه‌ی کارها را سخت می‌گرفت! مثلن همین باغ‌بانی را. چیز پیچیده‌ای نیست. کافی‌ست آدم، حواسش به تو باشد؛ همین. فقط یکی دو نکته را هنوز نفهمیده‌ام، مگر انار میوه‌ی پاییز نیست؟ و درخت‌های سیب، مگر اول بهار شکوفه نمی‌زنند؟ خب، وقتی وسط زمستان می‌رسی و لب‌هات پرند از لب‌خند و چشم‌هات باز، تکلیف تقویم‌ها چیست؟

+ نوشته شده در  92/11/01ساعت 1:56  توسط امید کوچکی  | 

رمز دارد. ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/10/03ساعت 13:44  توسط امید کوچکی  | 

آدم درد می‌کشد، خب درد دارد دیگر! می‌دانی هوا چه‌قدر سنگین شده؟ خب این‌طوری سخت می‌شود نفس کشیدن، هوای من... . آی آی آی... یک عالمه حرف برات دارم، یک عالمه حرف خصوصی. حرف خصوصی هم که خب خصوصی‌ست دیگر. می‌دانی؟ خب قول داده‌ام به‌ت، قول را که آدم نمی‌شود بزند زیرش. از اتفاقات عاشقی‌ست دیگر. آدم یک قولی می‌دهد که یک عالمه رنج دارد، این رنج آن‌وقت یک رنج لذیذی است. آدم رنج می‌کشد و لذت می‌برد و همه‌ی امیدش این است که این‌طوری کاری را می‌کند که "هوا"ش خواسته...

+ نوشته شده در  92/09/10ساعت 21:42  توسط امید کوچکی 

اگر پول ندارید، ترشی بخورید؛ قرار نیست هیچ چیزی بشوید و ترشی نخوردن هم کمکی به چیزی شدنتان نمی‌کند. اگر پول دارید، باز هم ترشی بخورید؛ پول آن‌قدر قدرت دارد که چیزی‌تان بکند؛ حتا اگر ترشی بخورید.
می‌خندید، بخندید، این چیزی از تلخی قضیه کم نمی‌کند.
الف.کاف.

+ نوشته شده در  92/08/23ساعت 23:35  توسط امید کوچکی  | 

آقا جان، بر من ببخشایید که این روزها، غصه‌دارتر از آنم که به مصیبت شما برسم. ببخشایید اگر می‌نشینم، بغض می‌کنم، در خودم هزار بار غرق می‌شوم و این‌ها همه برای دردهای شخصی خودم است. آقا جان ببخشید اگر این روزها اشکی به نام شما، به کام دلم اما، بر چشم‌هایم می‌گذرد. آقا جان، شما هزار بار باید ببخشید، همان‌طور که من هزار بار خطا می‌کنم. همان‌طور که من، هزار بار این نکبت را، به جبر، زنده‌گی می‌نامم.

دردهای شخصی؛ درد دل‌های بی‌غش.

الف‌.‌کاف.

+ نوشته شده در  92/08/18ساعت 22:41  توسط امید کوچکی  | 

هزار سر،

دو‌هزار چشم بی‌حاصل؛

و خم ابروهایی که تا قدمت محرابم،

قرن‌ها فاصله دارند.

در من تمام شهر خالی‌ست!

مگر تو بیایی...

هزاران کس من.

الف‌.‌کاف

+ نوشته شده در  92/08/13ساعت 21:15  توسط امید کوچکی  | 

بیا. بنشین. می‌خواهیم اعترافی بکنم. مقدمه نمی‌چینم. هم تو می‌دانی چه خبر است؛ هم من. این روزها باران که می‌زند راستش، اولش حالی به حالی می‌شوم. دلم پر از نوعی شاعرانه‌گی می‌شود. چشم‌هام گرم می‌شوند. حرف می‌زنم؛ حرف می‌زنم؛ حرف می‌زنم. و حالم خوب می‌شود. حالم خوب می‌شود؟ آی آی آی! باران مگر چه کاره‌ی خنده‌های توست؟!

غیرتی می‌شوم.

+ نوشته شده در  92/08/08ساعت 22:49  توسط امید کوچکی  | 

فرقی نمی‌کند چه موسیقی‌ای، همین که صدای ساز بیاید، چشم‌هام طغیان می‌کنند...

+ نوشته شده در  92/07/23ساعت 22:28  توسط امید کوچکی  | 

ذهنم منفجر شده.
+ نوشته شده در  92/07/19ساعت 11:27  توسط امید کوچکی  | 

چادر مشکی‌ت را که سرت می‌کنی،

رنگ شب می‌پرد!

آبی که بپوشی...

چه بر سر آسمان خواهد آمد؟

+ نوشته شده در  92/07/17ساعت 12:52  توسط امید کوچکی  | 

دوره‌ی خنده‌های شیطانی گذشته است!

امروز دیگر کسی، با هر عقیده یا در هر جایگاهی، پیش خودش هار هار خنده‌های شیطانی نمی‌کند و دست روی شکمش نمی‌گذارد و نمی‌گوید: « عجب کار خبیثانه‌ای کردم!»

هیچ پیمان‌کاری وقتی قسمتی از مسالح ساختمان را بالا می‌کشد پیش خودش نمی‌‌گوید دارم کلاه‌برداری می‌کنم! چه برسد به این‌که وقتی مهندس ناظر متوجه کارش شد به‌ش بگوید: ما که تنها نمی‌خوریم! سهم شما را هم می‌دهیم! پیمان‌کار پیش خودش دارد "حق"ی که متعلق به خودش است را از راهی دیگر می‌گیرد! و البته که "حق" مهندس ناظر هم چیزی که رسمن به‌ش می‌دهند، لابد، نیست.

امروز هیچ برادر کوچک‌تری بعد از خط زدن مشق برادر بزرگ‌ترش نمی‌گوید چه جنایتی کردم! پیش خودش لابد فکر می‌کند: "حق"‌ش رو گذاشتم کف دستش!

دنیای امروز دنیایی نیست که در آن تروریست‌ها خودشان را تروریست بدانند! یا مزدورها خودشان را مزدور.

بعید می‌دانم در حلقه‌های رهبری یهودیان کسی لحظه‌ای به ذهنش خطور کند که ما داریم "حق" زندگیِ عده‌ای از نوع بشر را صلب می‌کنیم. و گمان نمی‌کنم کسی از اعضای طالبان، وقتی یکی را سر می‌برند، پیش خودش ارضا شود که: دارم جنایت می‌کنم!

پیمان‌کار اشتباه نمی‌کند، چون دارد "حق"‌ش را می‌گیرد. برادر کوچک‌تر کار بدی نمی‌کند چون دارد "حق" بزرگ‌تره را کف دستش می‌گذارد. تروریست‌ها تروریست نیستند چون فکر می‌کنند عده‌ای "حق"‌شان است که ترور شوند. مزدورها "حق" دارند خدمت‌گذار عده‌ای باشند، چون بالاخره باید از یک جایی خرج‌شان را در بیاورند. یهودی‌ها پیش خودشان "حق" دارند در فلسطین بجنگند چون به گمان‌شان "حق‌"شان است که در سرزمین احتمالن آباواجدادی‌شان زندگی کنند. طالب‌ها "حق" دارند مردی را که ریش ندارد شلاق بزنند چون به گمان‌شان "حق" را زیر پا گذاشته.

در دنیای امروز، همه، هر کاری که می‌کنند، به خاطر "حق" است. اما از ظنّ خودشان.

وقتی "حق" را به خودم می‌دهم، راستش، نگران می‌شوم.



جالب است که در داستان و سینما هم، دیگر شخصیت‌های سیاه و سفید خریدار ندارند. امروز بهترین آثار داستانی، در حوزه‌ی شخصیت‌سازی، آثاری هستند که شخصیت‌های‌شان خاکستری‌اند. شخصیت‌هایی که نه خوبند، و نه بد.


+ نوشته شده در  92/07/14ساعت 14:52  توسط امید کوچکی  | 

صبح‌ها درخت سیب باغچه‌مان شکوفه می‌زند!

دی باشد یا فروردین،

 توفیری نمی‌کند.

می‌بینی؟

درخت‌مان هم فهمیده که بهار،

یعنی باز شدن چشم‌های تو...



به بانو.

:)


+ نوشته شده در  92/07/10ساعت 0:26  توسط امید کوچکی  | 

نطق من در مجمع عمومی سازمان ملل، اگر روزی رئیس جمهور شدم:

به نام خدا

آقای رئیس، عالی‌جنابان، خانم‌ها و آقایان

سلاح‌های کشتار جمعی تهدید بزرگی برای دنیای ما انسان‌ها هستند. و سلاح‌های کشتار فردی هم. مسئله سلاح نیست. این کشتار است که تهدید کننده‌ی بشریت، و بالاتر از آن انسانیت است!

من به نام جمهوری اسلامی ایران، پیشنهاد می‌دهم سازمان ملل سن شروع‌به‌کار سیاست‌مداران را در دنیا، چهار سالگی و سن بازنشستگی‌شان را نُه سالگی اعلام کند؛ و ضمن بازنشسته کردن سیاست‌مداران حاضر، از آنان بخواهد به عنوان آخرین دستورشان در قدرت، فرمان از بین بردن تمام سلاح‌هاشان را صادر کنند. چه سلاح‌های کشتار جمعی، و چه اسلحه‌های کشتار فردی.

ایمان داشته باشیم که اگر اداره‌ی جهان را به کودکان بسپاریم، دنیای بهتری خواهیم داشت.

من، رئیس‌جمهور ایران، و عضو مجمع عمومی سازمان، به عنوان اولین قدم، استعفای خودم را اعلام می‌کنم! به زودی در ایران انتخاباتی برای تعیین دولت جدید برگزار خواهد شد.

آقای رئیس، متشکرم.

+ نوشته شده در  92/07/04ساعت 15:11  توسط امید کوچکی  | 

هنرمندنما

راستش خوشم نمی‌آید از این موضوع. هنرمندنما احیانن باید کسی باشد که ادای هنرمندها را در بیاورد. خب مگر هنرمندها ادا دارند؟! شاید منظور کسی باشد که ادعا می‌کند هنرمند است. خب بکند. به کجا برمی‌خورد؟ شاید بگوییم ممکن است هنرمندنماها به هنرمندان آسیب می‌زنند. چه آسیبی می‌توانند بزنند؟ مگر هنر از ادا آسیب می‌بیند؟!

اصلن باید اول ببینیم تعریف‌مان از هنر چیست که بعد هنرمند که باشد و تازه برسیم به هنرمندنما!

هنر شاید برای هر کسی یک معنی‌ای داشته باشد. مثلن به نظر من، همان‌قدر که کسانی مثل ماریو بندتی که داستان کوتاه فوق‌العاده‌ی "بودجه" را ازش خوانده‌ام، یا رضا یزدانی که آلبوم "خاطرات مبهم" را خوانده هنرمندند، زن‌دایی بابام هم که بدون قابلمه‌ی فلان و فر بهمان ته‌دیک تخم‌مرغی را عالی درست می‌کند، هنرمند است!

خب هنر چیزی‌ست که به آدم یک لذتی بدهد. لذت یک طعم، یک کشف، یک بو، یک حال خوش، یک درد، یک درک یا هر چیز دیگری! از این نظر، هر کسی می‌تواند هنرمند باشد و اصلن چیزی به نام هنرمندنما قابل تعریف نیست.



با چند نفر از دوست‌هام شروع کردیم هر هفته در مورد یک موضوعی بنویسیم. لینک وبلاگ اون‌ها رو هم همین یکی‌دو روزه می‌ذارم همین‌جا. شاید از هفته‌ی بعد یه وبلاگ جدید مخصوص همین کار زدم.

وبلاگ دوستانی که در همین باره مطلب نوشته ن:

mimaram.blogfa.com

sls12.blogfa.com

hbd.blogfa.com


+ نوشته شده در  92/03/11ساعت 21:36  توسط امید کوچکی  | 

آن گاو نر عقیم بی‌خودی که تمام زنده‌گی‌م روی شاخ چپش می‌چرخد، برای این‌که درست بتواند از به گه کشیدن همه‌ی آن‌چه که ممکن است بخواهم، لذت ببرد، داده‌ست براش قفل‌های ده‌منی ساخته‌اند. هر دری را که بخواهم باز کنم، یکی‌شان را می‌زند به‌ش. مَخلص که حسابی برام شاخ شده. این روزها، روزهای سختی می‌گذرانم؛ و شب‌هایی سخت‌تر. امروز براش خط و نشان کشیدم. به‌ش گفتم به همان راحتی که راه‌ش داده‌ام تو باورم، می‌توانم بیرونش هم بکنم. حالا بسته‌گی دارد به حرکت بعدیش. دوست دارم عاقلانه رفتار کند.

یکی گفت باهاش کنار بیا. نمی‌توانم. مجبورم کند، خلاص‌ش می‌کنم.

تمام.

+ نوشته شده در  92/02/16ساعت 1:36  توسط امید کوچکی  | 

ناراحت نمی‌شوی که بگویم تو شبیه جوجه اردکی، معشوق من؟

ناراحت نمی‌شوی. می‌دانم. آخرین باری که ناراحت شدی را یادت است؟ همه‌ش دو گلوله داشتم. همان‌ها را هم خالی کردم توی سر تو. باید یادت باشد. گفتم تقصیر خشابم بود. باید بیش‌تر از این‌ها فشنگ می‌داشت.

تو شبیه جوجه اردکی. و من جوجه اردک‌های زشت را دوست دارم. تو هم جوجه اردک زشتی هستی. خودت هم می‌دانی. یادت است آن روزی که قرار بود با هم بپریم؟ چه‌قدر می‌ترسیدی! به‌ت گفتم وقتی می‌ترسی زشت‌تر می‌شوی. و پریدیم. بعد باد آمد و ما را با خودش برد. و تو باز هم زشت‌تر شدی. یادت هست؟ می‌ترسیدی گم شویم. اتفاقن گم هم شدیم. بابا ننه‌ی اردک‌مان آگهی زدند تو روزنامه‌ها. آن وقت من و تو یک عالمه معروف شده بودیم. ولی حیف. تو هم یادت است، نه؟ آن موقع اولین باری بود که حسرت اردک بودن‌مان را می‌خوردیم.

بعد تو دست من را گرفتی. گفتم پس بال‌هات چی شدن؟

و تو فقط توانستی بگویی: کوَک! کوَک! کوَک!

بعد شالت را انداختی دور گردنت که کسی به‌ت گیر ندهد. بعد دستت را از دست من کشیدی بیرون. و باز هم زشت‌تر شدی. می‌ترسیدی کسی ببیندمان. و یادت هست که من هر چه زشت‌تر می شدی بیش‌تر عاشقت می‌شدم؟

بعد تو دیگر آن‌قدر آدم شدی که نتوانستی کوَک کوَک کنی. یادت هست؟ و خب من زبان اردک‌های زشت را بیش‌تر دوست داشتم. بعد یک بار جلوی بقیه باهات به زبان خودمان، به زبان قدیمی خودمان حرف زدم. این را دیگر حتمن قشنگ یادت است. آن موقع تو خیلی عصبانی شدی. و من دو تا گلوله خالی کردم تو سرت و گفتم تقصیر خشابم بود.

 

الف.کاف.آخرِ شب.

+ نوشته شده در  92/02/03ساعت 1:2  توسط امید کوچکی  | 

قاضی آخر، نسخه ی بازنویسی شده ی داستان آخرین قاضی ست. که چند سال قبل نوشتم. لطفن تو ادامه مطلب بخونیدش.

:)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/01/30ساعت 22:25  توسط امید کوچکی  | 

لالی


یک.

گفتم: فردا می‌خواهم "کوری" را تمام کنم. گوشی‌ش زنگ خورد. همان‌طور که بلند می‌شد لب‌خند زد و گفت ساراماگو را دوست دارد. وقتی برگشت دیگر حرف نزد. ناهارش را هم نخورد. یکی دو بار ازش سوال کردم. هیچ‌چی نگفت. شب خواستم بغل‌ش کنم، خواب بود. می‌خواستم بروم گوشی‌ش را چک کنم ببینم قضیه چی بوده، نرفتم.

دو.

نشسته بود پشت میز صبحانه. چیزی روی میز نبود. دست‌هاش را گره زده بود تو هم و چانه‌ش را گذاشته بود روشان. همان‌طور از پشت سرش گرفتم‌ش تو بغل‌م و گفتم: عزیزم، نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟

هیچ‌چی. نشستم رو‌به‌روش. با دست‌هام بازی‌بازی کردم و چیزی نگفتم. همان طور بی‌حرف، بی‌حرکت نشسته بود. صندلی را قیژژژ کشیدم عقب و رفتم از تو اتاق، کوری را آوردم و باز نشستم روبه‌روش. صفحه‌م را پیدا کردم. یک چشم‌م به کتاب بود و یکی‌ش به او. آرام صداش کردم. هیچ‌چی. یکی دو صفحه را ورق زدم. صدای ورق خوردن کتاب‌ها را دوست دارد. هیچ‌چی. انگشت‌م را گرفتم لای کتاب و بلند شدم پرده را زدم کنار. هوا ابری بود. داشتم برمی‌گشتم پشت میز که رعد زد. روش را برگرداند سمت پنجره. گفتم: می‌بینی؟ می خواد بارون بزنه! و باران ضرب گرفت. بلند شد و با عجله رفت توی اتاق. دنبالش رفتم. شلخته لباس پوشید و خواست برود بیرون. جلوش را گرفتم. پرسیدم: کجا می‌خوای بری؟ نگاه‌م کرد.

فلج شدم.

رفت.

سه.

نه چتر برده بود نه لباس گرم. نگران‌ش بودم. کشان‌کشان خودم را رسانده بودم پای بخاری و همان‌طور درازکش کوری را می‌خواندم. لعنتی داشت شب می‌شد! می‌خواستم زنگ بزنم به پلیس. نزدم.

" زن دکتر از جا برخاست و به سوی پنجره رفت. به خیابان زیر پایش که مملو از زباله بود نگریست، مردم را دید که فریاد می‌کشند و آواز می‌خوانند. آن‌گاه سر به سوی آسمان بلند کرد و همه‌چیز را سفید دید، فکر کرد حالا نوبت من است. از ترس نگاهش را به پایین دوخت. شهر هنوز سر جایش بود. "

و در را باز کرد و آمد تو. خیسِ خیس. از موهاش، شال‌ش، روپوش‌ش، از همه‌ی تن‌ش آب چکّه می‌زد. نگاه‌م کرد. می‌خواستم بگویم: عزیزم...

فقط نگاه‌ش کردم.

چهار.

خودش را انداخت تو بغل‌م. خیسِ خیس.

پنج.

این‌جاش دیگر خیلی خصوصی‌ست.

شش.

فردا صبح، سر صبحانه داشت می‌گفت: ساراماگو نوبل نود و هشت را گرفت و ... و تلفن من زنگ زد.


امید کوچکی.

+ نوشته شده در  92/01/22ساعت 18:53  توسط امید کوچکی  | 

این که ما آدم‌ها به روزگار متعلقیم، حقیقتن چیز بدی نیست. می‌دانید، خوبی‌ش این است که روزگار گیر نمی‌کند. روزگار یک چیزی‌ست مثل باد. باد اگر بایستد، می‌میرد. حال‌های خوب‌مان، حال‌های بدمان، همه‌شان توی روزگارمان اتفاق می‌افتند. و البته شاید بهتر این بود که فقط روزگار حال‌هایِ بدمان به باد می‌مانست. – شاید در ورژن‌های بعدی، برای نسل خوش‌بخت‌ترمان، این قضیه اصلاح شد- اما به هر حال همینش هم باز جای خوش‌حالی دارد. آن‌وقت این وسط زنده‌گی می‌شود همین که آدم توی این روزگار گذرا، سینما برود، فیلمی ببیند، موسیقی‌ای بشنود، داستانی بخواند، داستانی بنویسد،

و البته دوست بدارد. بسیار دوست بدارد.

این یک جورهایی جهان‌بینی شخصی من است!

+ نوشته شده در  92/01/20ساعت 2:15  توسط امید کوچکی  | 

بدنم در برابر " زیبایی " به شدت مقاومتش را از دست داده‌. یک گل، زنی که بوی نان‌خشک بدهد، یک عکس، یک نام، کلاغ‌هایی که به جای قارقار صداهای دیگری از خودشان در بیاورند، یا هر چیز زیبای دیگری؛ هرکدام‌شان می‌توانند به تنهایی مدت زیادی ذهنم را به خودشان مشغول کنند. ویروس بی رقیبی‌ست این زیبایی. و وقتی بدن کسی مقاومتش را در برابرش از دست بدهد، ... نمی‌دانم چه‌طور خواهد شد.

این طوری شده‌ام.

امید کوچکی.

+ نوشته شده در  91/12/20ساعت 12:45  توسط امید کوچکی  | 

گزارش یک اتوبوس سواری.

راستش نمی دانم چند شنبه بود که رفته بودم اتوبوس سواری! این اتوبوس سواری یکی از تفریح‌های سالمی‌ست که وقت‌هایی آدم تنهاست می تواند انجامش دهد. البته در شهرهای بزرگ‌تر مترو سواری هم گاهی اتفاق می افتد که قول می‌دهم لذتش به اندازه‌ی اتوبوس سواری نیست! تو اتوبوس‌های شرکت واحد که سواری می‌توانی همه‌جای شهر را ببینی.

از ایستگاه میدان اصلی سوار شدم. نگاه نکردم کدام خط است. می‌رفت منطقه‌های شلوغ. طرف بازار قدیم و این‌ها. اگر خیلی احمقانه، خوش‌بختی و بدبختی را صرفن با قیمت زمین خانه و شغل آدم‌ها متناسب فرض کنم، از محله‌ی آدم‌های متوسط داشت می‌رفت طرف محله‌ی آدم‌های بدبخت. این دفعه که اتوبوس سواری می‌کردم دو چیز ذهنم را به خودشان مشغول کرده بودند: یکی نسبت بزرگی ابعاد ایست‌گاه‌های اتوبوس شرکت واحد به میزان بخت محله‌ی آدم‌ها! و آن یکی نوع تبلیغات نسبت به میزان بخت محله‌ها!

به طرز عجیبی ابعاد و حتی امکانات ایست‌گاه‌های واحد، رابطه دارد با میزان بخت محله‌های شهر. نسبت عکس دارند این‌ها با هم. یعنی اگر یک محله‌ای خوش‌بخت است، ایست‌گاه‌های اتوبوس شرکت واحدش تشکیل شده‌اند از یک سقف و هفت-هشت‌تا صندلی و دیواره‌ای که ایست‌گاه را از پیاده‌رو سوا می‌کند! (یک جایی خواندم در معماری شهری، ایست‌گاه را رابط خیابان و پیاده‌رو تعریف می کنند!!!) اما اگر شانس محله‌ای بزند و بدبخت باشد، ایست‌گاه اتوبوسش زمین تا آسمان توفیر می‌کند با مال محله‌های دیگر! ایست‌گاه‌های محله‌های بد‌بخت شیشه‌های سکوریت دارند؛ دوربین مداربسته دارند؛ حتی در هم دارند! آن هم نه در معمولی؛ در برقی اتوماتیک، از آن‌ها که وقتی می‌روی جلوش، خودش باز می شود! این‌ها وقتی می‌روی توشان، اگر هوای بیرون سرد باشد، گرمت می‌کنند، اگر هم گرم باشد کولر گازی دارند و سرد می‌شوی. خلاصه ایست‌گاه‌های محله‌های بدبخت، همه‌چی تمام‌اند!

نوع تبلیغات شهری هم نسبت دارد با مقدار بخت محله‌ها. از شیشه‌ی اتوبوس این بنرهای تبلیغاتی را می خواندم. تو محله‌های خوش‌بخت مثلن می‌نویسند: شهر نمی‌دانم چی‌چی شایسته‌ی شهروند بافرهنگ! یا مثلن: کودکان سرطانی چشم به راه شما هستند. یا: اجرای 3D پنل در چند روز ( و این چند یک عدد کمی‌ست!!!) و خلاصه از این چیز‌ها. در محله‌های بدبخت می‌نویسند: سازمان تاکسی بی‌سیم شهرداری فلان‌شهر برای تکمیل ناوگان خود به مقدار محدود از دارنده‌گان تاکسی‌های زرد دوگانه‌سوز دعوت به هم‌کاری می‌کند. متقاضیان تا تاریخ فلان به شهرداری منطقه‌ی اِن مراجعه کنند. و آن‌وقت زیر " تعداد محدود"‌ش را هم خط می کشند یا بولدش می‌کنند یا حتی با رنگ قرمز می‌نویسندش! یک بانک احمقی هم می‌آید تو این محله‌ها بنر می چسباند که: اعطای تسهیلات دو میلیارد ریالی با سود کم، اِن ماهه!

اتوبوس یک جایی، دور یک میدان بزرگ نگه داشت و راننده‌هه داد زد:« آخرشه!» و من و یکی دو نفر دیگر پیاده شدیم. نمی دانستم این آخرش، دقیقن کجای شهر است. منطق حکم می‌کرد بروم آن طرف میدان و با اتوبوس‌های آن طرفی برگردم. همان کار را کردم.

+ نوشته شده در  91/12/14ساعت 14:47  توسط امید کوچکی  | 

... روزنامه‌ها یک عالمه شلوغش کردند. می‌گفتند وِردی که کشف کرده می‌تواند دنیا را تکان دهد. اما ورد نبود. فقط یک لالایی ساده خواند. من خودم کنارش بودم. یک لالایی معمولی خواند. از همان‌ها که خیلی از مادر‌ها و مادربزرگ‌ها برای بچه‌ها و نوه‌هاشان می‌خوانند. بعضی‌ها گفتند احتمالن جادو اثر صداش است. یکی‌ش همین دکتر احدی، دوست خودم. می‌گفت احتمالن صداش قدرت جاذبه را گرفته. اما نه. صداش هم نبود. راستش را بخواهی، اصلن کار خودش نبود. یک چیز مستقلی بود. یک چیز مستقلی که همیشه هم‌راهش بود. کار چشم‌هاش بود. گفتم که، چشم چیز مستقلی‌ست. حیات دیگری دارد. حیاتی سوای مال صاحبش. حاضرم قسم بخورم که کار چشم‌هاش بود...

گرگینه - امید کوچکی.

+ نوشته شده در  91/11/12ساعت 0:45  توسط امید کوچکی  | 

 

حالا شاید دارم حال گرگینه‌ها را وقت تماشای ماه شب چهاردهم می‌فهمم. یک جور حس شهوت است. شهوتی است که ارضا نخواهد شد. و این نشدن از آن‌هاست که هیچ آدم مثبت‌نگری هم حتی نمی‌تواند انکارش کند. آن‌وقت رگ‌های گردن آدم کلفت می‌شوند. آن‌وقت آدم هی زل می‌زند به ماه، به ماه دور، به ماه دست نایافتنی، و صداهای غریب از حنجره‌ش در می‌آورد. آن‌وقت آدم زوزه می‌کشد. آن‌وقت گرگینه، روی دیگرش را زیر نور ماه، ماه دور، ماه دست نایافتنی، رو می‌کند...

گرگینه – امید کوچکی.

 

+ نوشته شده در  91/11/11ساعت 23:33  توسط امید کوچکی  | 

 

از وقتی یک نفر خیلی دوستانه به‌م گفت:« ... چون فکر می‌کردم نویسنده‌ای.» دیگر دستم به نوشتن نرفته. امروز یک عالمه سعی کردم که بنویسم، هنوز هم دارم سعی می‌کنم. اما نمی‌شود. دستم به نوشتن نمی‌رود. انگار انگشت‌هام زورشان می‌آید دکمه‌های کی‌بورد را فشار دهند. نگرانم. لطفن یکی یک راهی جلوم بگذارد.

+ نوشته شده در  91/11/07ساعت 17:59  توسط امید کوچکی  | 

به هیچ‌کس...

که یک شبی باشد؛ که برف نشسته باشد تو یک حیاط بزرگ؛ که من نشسته باشم روی یک صندلی دو نفره؛ که تو نشسته باشی؛ که هوا یک عالمه تا ته استخوان‌هامان سرد باشد؛

ما اما نفهمیمش. ما اما هیچ چیز را نفهمیده باشیم. نشسته باشیم و صندلی دو نفره باشد و برف نشسته باشد و سرد باشد و ما سرما را نفهمیده باشیم. ما اصلن هیچ‌چی را نفهمیده باشیم. ما نفهمیده باشیم سه نفر دارو به‌شان نرسید و مردند، ما نفهمیده باشیم دختره‌ی کلاس پنجمی تن‌ش را می‌فروشد –یا تنش را می‌فروشانند؟- ما نفهمیده باشیم دختره را تو اتوبوس به‌ش تجاوز کردند و مرد. ما نفهمیده باشیم یک عالمه بابا چند ماه است حقوق نگرفته‌اند...

ما نفهمیده باشیم هوا سرد است. ما تو برف، زیر یک چراغ بلند که نور زرد نازی با برف بپاشاند رو سرمان، روی یک صندلی دو نفره نشسته باشیم و من به‌ت بگویم: «لباست چه‌قدر به‌ت میاد...!» و لباست یک عالمه به‌ت بیاید و لب‌هامان را ما هم بگذاریم روی هم. ما هم آغوش‌مان را برای هم باز کنیم. ما هم...



پ.ن.1.همین طوری.

پ.ن.2. این نظر رو یکی از خواننده های ناشناس وبلاگ گذاشته. نظر خصوصی هم بود. اما ترجیح دادم این جا باشه تا بقیه هم ببینن.

----

مگه الان اين چيزارو ميفهمي كه آرزو ميكني كاش شبي بيايد كه هيچي نفهمي...
سرمارو تنها كسايي حس ميكنند كه لباس گرمي ندارند. تجاوز به يك دختر توي اتوبوس را فقط دختري ميفهمه كه توي اتوبوس بهش تجاوز شده باشه. احتمالا پيش نيومده كه دارو بخواي و بهت نرسيده باشه.احتمالا تا حالا يك دختر كلاس پنجمي نبودي يا دختر كلاس پنجميي رو وادار به خود فروشي نكردي . پس اين چيزارو نميفهمي . شما اندر خم همون صندلي دونفره باش ...

----

پ.ن.3. اصولن نظرات رو تایید نمی کنم.

+ نوشته شده در  91/10/11ساعت 22:3  توسط امید کوچکی  | 

کاظمیه

عصر جمعه، با صالح، دوستم، رفته بودیم کاظمیه. محله‌ی قدیمی‌ای‌ست. کاج‌های بلند دارد و ساختمان‌های کوتاه و آدم‌های متوسط. آدم‌های متوسط به پایین. آدم‌های متوسط به بالا هم تک‌و‌توک.

خانه‌های گلی توش زیاد است. خیلی زیاد. تک‌و‌توک اما ساختمان‌های عجیب‌و‌غریب هم دارد. کاظمیه نزدیک قبرستان است و قلعه. توی کاظمیه مردم ماشین‌های شاسی‌بلند سوار نمی‌شوند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/07/30ساعت 10:38  توسط امید کوچکی  | 

چشم‌هام را می‌بندم. تا ده می‌شمارم. بازشان می‌کنم. هنوز هست. روم را می‌کنم آن‌طرف. "بسم ا... الرحمن الرحیم" می‌گویم. بر‌می‌گردم. لعنتی، باز سر جاش است. خودم را می‌زنم به خوشی، به نفهمی، به خریت، برای خودم سوت می‌زنم...

انگار نه انگار.

از جاش تکان نمی‌خورد!

دست از سرم بردار حرام‌زاده!

دست از سرمان بردار...

+ نوشته شده در  91/06/18ساعت 8:39  توسط امید کوچکی  | 

قمه‌اش را که کشید گرخیدم.

نمی‌دانم این کلمه شاید مناسب نباشد. اما هرچه ذهنم را زیر و رو می‌کنم چیز دیگری پیدا نمی‌شود!

نیم وجب بچه نمی‌دانم از کجاش در آورد قمه به آن بزرگی را! آن هم لختِ لخت. همیشه فکر می‌کردم قمه باید غلافی چیزی داشته باشد. شاید هم داشت و آن‌قدر زود کشیدش که من ندیدم.

نمی‌دانم از رنگ روم یا شاید حال چشم‌هام بود که فهمید کُپ کرده‌ام یا اساسن پسرک‌های سوسول دانش‌جو به نظرش ترسو می‌آمدند که گفت:« نترسین آقا! فقط برین کنار بذارین این پدر‌سگ رو نفله‌ش کنم!»

بینشان ایستاده بودم و دست‌هام باز، سعی می‌کردم از هم دورشان کنم. شانس آوردم که با دیدن قمه استخوان‌هام لق نشدند و دست‌هام وا نرفتند! والا حتمن یکی‌شان آن یکی را می‌کشت!

آن "پدر‌سگ" هم زنجیر در آورده بود. می‌خواست بزند که این یکی گفت:« هوی! می‌خوره به آقا!» آن یکی دستش را کشید و عصبانی گفت:« آقا برین کنار بذارین حسابش رو برسم!»

گفتم:« بچه‌ها من از وسط شماها کنار نمی‌رم!» زنجیر و قمه‌شان را غلاف کردند. بعد انگار که قهر کرده باشند هر کدام‌شان رفتند سمت یک دیوار اتاق و دستشان را گرفتند روی صورت‌شان. مثل قایم‌باشک...

گفتم:« همیشه این‌جوریه... بالاخره یکی بقال میشه، یکی کفاش... یکی سر چهارراه لنگ می‌فروشه، یکی جوراب... اینا که دعوا کردن نداره...»

سر این حرفشان شده بود تا جایی که آن یکی به مادر این یکی فحش داد و این قمه‌ش را...

گفت:« آخه این پدرسگ...»

آن یکی مثل یک گاو عصبانی از بینی‌ش صدا در آورد.

با یک صدایی بلند‌تر از معمول گفتم:« نه با فحش تو بابای اون سگ می‌شه نه با حرف اون مادر تو...»

سنگین شده بودم. همه‌ی حرف‌هام، همه‌ی همه‌ی حرف‌هام به نظرم شر و ور می‌آمدند...

من چه می‌دانستم توفیر لُنگ‌فروشی با جوراب‌فروشی چیست؟

من چه می‌دانستم وقتی این به مادر آن می‌گوید ... منظورش دقیقن چیست؟

برای من فرقی نمی‌کند که پسرک پشت چراغ، لُنگ بفروشد یا جوراب...

من می‌گویم با این حرف‌ها مادر و پدر کسی...

من هر چه می‌گویم برای خودم می‌گویم...

آن‌ها خودشان می‌دانند...

و می‌دانستند.

+ نوشته شده در  91/06/10ساعت 17:59  توسط امید کوچکی  | 

مطالب قدیمی‌تر