...
طــاعت از دست نیــاید، گنهــی بایـد کرد
از میان ویرانه هایی که دارند آباد می شوند
زنه با مانتوی جگری نشسته بود کنارم. عینک آفتابی بزرگی داشت.چهل پنجاه سالش میشد. بهاش میخورد معلم باشد. گفت چهارراه فرهنگیان پیاده میشود. راننده، آقایی را که میخواست برود پاسداران سوار نکرد. گفت:« فرهنگیان دارم؛ دیگه پاسداران نمیرم.» و راه افتاد. داشتم فکر میکردم: فرهنگیان... پاسداران...
مسافر صندلی جلو مرد سی، سیوپنج ساله ای بود. دوست رانندهه بود. وقتی پیادهاش کرد دو دقیقهای همان پای ماشین باهاش حرف زد. و من فکر کردم: این چرا با خودش فکر نمیکند ممکن است مسافرهاش کار و زندگی داشته باشند!
رسیدیم فرهنگیان. سر چهارراه خانمه پیاده شد. در را که میخواست ببندد از دستش در رفت و محکم صدا کرد. راننده شروع کرد فحشهای چیزدار و کشدار بارش کردن. صورتم مچاله شد. با خودم گفتم: مرتیکه بیفرهنگ نفهم! توی آینه نگاهم کرد و گفت:« میبینی تو رو به خدا؟ اگه روزی چار تا مسافر اینجوری درو ببندن همه درآمد ماهمو باید بدم صافکاری! اون وقت کی قسطا رو بده؟!» گفتم:« با این وضع بنزینا صرفی میکنه تاکسی؟» داشتیم میرسیدیم چراغقرمز بعدی، چهارراه بهداری، گفتم:« بعد چهارراه پیاده میشم.» توی آینه نگاهم کرد و گفت:« شغلت چیه؟ ها درس میخونی دانشجویی.» سرم را تکان دادم. گفت:« میدونی چیه؟ واقعا بهام ثابت شده اون بالا یه آقا بالاسریه که حواسش به همه چی هست!» و زد کنار. کرایهاش را دادم و پیاده شدم.
بوی خاک میدهم و خون.همهی سربازهام کشته شدهاند. هر هشتتاشان. بیسیمچیام را با قناصه زدند. خونش هنوز روی پیرهنم خیس است. نمیدانم. اینها شاید هم عرقاند. بوی دود میآید. همه جا را سوزاندهاند. دود آسمان را برداشته. از پام دارد خون میرود. اولش میسوخت. حالا اما حسش نمیکنم. به جاش یک چیزی دارد مغزم را جر میدهد. پشت کلهام داغ شده. بیسیمچیام قبل از اینکه بزنندش یک حرفی زد... " حاجی خدا مرده! هممون میمیریم..."
خبر داشتم خدا را تیر کردهاند. میدانستم حالش هم خوش نیست. بچههای قرارگاه بهام گفته بودند. اما به سربازهام هیچی نگفته بودم. میخواستم بچهها روحیهشان را نبازند. پس از کجا میدانست؟ این خبرها را که همینجوری پخش نمیکنند! دلم ریخت. کسی بهام نگفته بود خدا مرده است. فقط میگفتند تیر خورده. حالش هم بد است. بهاش گفتم چرتوپرت نگو غلامی! بیسیم بزن قرارگاه! عمار...عمار...یاسر... خـــــش...خـــــش... عمار... عمار... یاسر... یاسر جواب بدین! خط داره میفته! و یک دفعه خون پاشید روی سر و صورتم. غلامی را با قناصه زدند. بیسیم هم دیگر خش خش نکرد. آرپیجیزنها را تکه تکه کرده بودند. کسی زنده نمانده بود. صدای هلیکوپترهاشان که حالا شیر شده بودند توی آسمان پیچ میخورد و پایین میآمد. چارهای نبود. فرار کردم.
فکر کنم فهمیدند. دنبالم آمدهاند. حتما دنبالم آمدهاند. نکند واقعا مرده باشد؟ قرارگاه چرا جوابم را نمیدادند؟ اگر مرده باشد چه؟ یک صداهایی دارد میآید. دارند نزدیک میشوند. تفنگ که ندارم. منم و همین یک دانه هفت تیر و یک گلوله. خدا مرده؟ من اینجا چهکار میکنم؟ خدا مرده؟ چرا کمک نرسید؟ مرده؟ توی قرارگاه چرا کسی نیست؟ خدا را تیر کرده بودند. اگر مرده باشد چه؟ قناصهها چقدر برد دارند؟ من اینجا چهکار می کنم؟ هلیکوپترها چقدر میتوانند بپرند؟ خدا را تیر کردهاند؟ این یک گلوله چرا ته خشاب مانده؟ من چرا یک نفرم؟ بوی خاک میدهم. و خون. همهجا بوی خاک و خون میدهد. دود همهجا را گرفته. خدا مرده. خدا مرده؟ من و این یک گلوله؟ دارند میرسند.
باور بکنید این ها را من خودم دیدم. با چشم خودم.
فریدون مشیری
رحیمآباد...
دیروز به طرز غریبی دو موضوع را شدید حس کردم! یکی اینرسی و یکی انحطاط!
احیانا ارتباطی هم باید بین این دو تا باشد. حالا ظریف یا کت و کلفتش را نمی دانم.
صبح خروس خوان اتو کشیده سر ایستگاه اتوبوس از تاکسی پیاده شدم. هنوز کرایهاش را نداده بودم، سرویس دانشگاه رسید. خدا پدرش را رحمت کند! از همان اولش، نرسیده، پر بود. سوار شدم و میلهی زرد وسطش را دو دستی گرفتم. یک کمی که رفت خورد به چراغ قرمز. سبز که شد دستم به هیچ جا بند نبود. چشمتان روز بد را از دور ببیند! – اگر بگویم نبیند که خب نمیشود! روز بد هم روزی است برای خودش!- این اینرسی بی پدر و مادر کاری دستم داد که استخوانهام دانهدانه شان، دادشان در آمد! تا ظهر ناله میکردم!
عصر رفته بودم رحیمآباد دنبال داستان. دکهی فلکهی اول رحیمآباد را یک خانمهی مهربانی میچرخاند. همیشه هم داستان دیر بهاش میرسد! دیروز هم هنوز نیاورده بودند براش. خلاصه با اینکه از قبل آمادگیش را داشتم که نداشته باشد دلم گرفت و با یک نمه افسردگی برگشتم. آرام آرام توی پیاده رو قدم میزدم. دو تا پسره که شلوارهای عجیب غریبی پاشان بود ایستاده بودند جلوی ویترین یک مغازه. خندهام گرفت که توی ویترین به آن بزرگی همش دو تا شلوار – که بیشتر به پیژامه میمانستند – گذاشته بودند. جلوتر یک دختره بود. قد بلند. یا شاید با کفشهای پاشنه بلند! نمیدانم. بلندیش توی چشم میزد! وگرنه من آدم چشمچرانی ذاتا نیستم! داشت ویترین یک آرایشیبهداشتی را وارسی میکرد. همینطور آرام آرام از کنارش رد شدم. یک کم جلوتر یک دختر چادریه بود با کفش های سیاه خاکی. چادرش هم خاک گرفته بود. صورتش هم حتی شاید. نمیدانم چرا حس کردم میترسد پای ویترینها بایستد یا برود توی مغازهها. توی رحیمآباد یک مغازهای هست که هنوز سقفش گنبدی است و دیوارهاش گلی. اما اگر بخواهند قیمت روش بگذارند کم ِکم ششصد هفتصد میلیون میارزد! حقیقتش درست و حسابی نمیدانم توش چی میفروشند. شاید تسبیح، اما مطمئن نیستم. توی نخش نبودهام تا حالا. دختره دوید رفت توش. آرام میرفتم. باز هم آرامتر رفتم. دختره آمد بیرون. بوی بودنش از پشت سرم میآمد. بوی خاک... نمیدانم چرا احساس کردم این خیابان – که آدمها معمولا باید برای کارهای روزمرهشان زیاد ازش رد شوند– برای این دختره هیچی ندارد...
و یک هو یک صدایی از سرم جان گرفت و از گوشهام ریخت بیرون... انحطاط... انحطاط...انحطاط...
و نفهمیدم چرا؟
پسره...
می خواستم دربارهی پسره بنویسم. همان پسره که توی ترمینال بود. برده بودم مامانم را بفرستم فردوس. با داداش کوچکهام آمده بودند. سوار که شدند رفتم وایستادم جلوی اتوبوس. پسره آمد کنارم. صورتش مثل خودم بود. ریش و سبیل درست و حسابی در نیاورده بود. اما همانی را که داشت انگار دو سالی بود اصلاح نکرده بود. کت خاکستری کهنهی بزرگی تنش بود. پیرهن زرد آفتاب خوردهاش را هم نصفه نیمه تولانده بود توی شلوار پارچهای سیاهش. گفت:« میرم مشهد.» یک جوری حرف میزد. تند تند یا شاید با لهجه ای عجیب، نمی دانم. خلاصه سخت میشد بفهمم چی میگوید. ولی بهاش گوش میدادم. نگاهم به صندلی ردیف دوم اتوبوس بود. چشمهام توی شیشهی بزرگش وول می خوردند و به مامانم که هی دستش را تکان میداد که یعنی:« تو برو دیگه!» اخم میکردند!
اما جدا گوشم باهاش بود. گفتم:« میری امام رضا؟» گفت:« آره.» گفتم:« بلیطت برا ساعت چنده؟» گفت:« نُه.» گفتم:« اوووو برا نه بلیط داری و حالا اومدی؟!» ساعت هفت و نیم بود هنوز! دست گذاشت روی شانهام و گفت:« میخوام برم زیارت. عیب نداره.» نگاهش کردم و باز چشمهام را انداختم همان توی شیشهی جلوی اتوبوس. گفتم:« بابا دمت گرم! یادت نره ما رو هم دعا کنی!» محکم زد پشتم و گفت:« چشم حتما!» دستم را گذاشتم پشتش و گفتم:« قربونت عزیز.» گفت:« مادرم مرده. زیر خاکاس. بابامم از کار افتادهاس.» کلا بیمقدمه حرف میزد. انگار خیلی وقت است باهام رفیق است. دلم مور مور شد. با خودم گفتم:« خدا کنه مامانم رو ندیده باشه.» نمی دانم چرا. ولی واقعا دلم میخواست مامانم را ندیده باشد. چشمهام را از شیشهی جلوی اتوبوس جمع کردم. نگاهش کردم. گفت:« یه دفعه داشتم میرفتم مشهد تو ایست بازرسی یک پیرمرده رو پیاده کرد. یه مثقال تریاک داشت.» همانطور که حرف میزد چشمهام کمکم دوباره رفتند سمت صندلی ردیف دوم اتوبوس. زد پشتم و با یک خندهی پر رازی گفت:« آخه برا چی تریاک رو میاری تو اتوبوس؟ خب بذار تو ساک تو جعبه بغل!» باز نگاهش کردم. تا حالا خندهای به آن رازناکی ندیده بودم. اصلا تا حالا خندهی رازناک ندیده بودم. یک طوری شدم. مثل اینکه ناخن بکشند روی شیشه! نمی دانم چرا، ولی این طوری شدم. گفتم:« رسیدی مشهد صاف از ترمینال میری فلکه آب و بعدم حرم دیگه؟» گفت:« آره ایشالا.» گفتم که؛ یک جوری حرف میزد اما طوری نبود که نفهمم چی میگوید. گفت:« بعدم هفت میام بیرون که هفتونیم ترمینال باشم و برگردم. آخه اتوبوس هفتونیم ایرانپیماس. ارزونتره.» گفتم:« آره اتفاقا اتوبوسای راحتی هم هستن.» دستش را انداخت دور کمرم و آهسته جوری که انگار دارد رازی را بهام میگوید، گفت:« شما میتونین یه کمکی بکنین؟» گفتم:« ای بابا... ما هم دانشجوییم عزیز... بی پول...» همانطور آهسته گفت:« ها ها باشه باشه» و رفت دو سه قدم آن طرفتر با یک مَرده شروع کرد حرف زدن. بعد باز دو سه قدم دورتر شد. رفت پیش یکی دیگر. بعد برگشت از جلوم رد شد رفت توی سالن ترمینال. یک خندهی رازناکی هم تحویلم داد. بعد باز تند برگشت. مثل مورچه ای شده بود که دارد توی یک صف پشت سر بقیه راه میرود و یکهو دست بکشند سر راهش! سر در گم. یا شاید من این جور فکر کردم. آمد کنارم ایستاد. و باز خندید. دست کردم جیبم و بهاش پول دادم. انگار بستهی محرمانهای بهاش داده باشم تند پول را گرفت و طوری که کسی نبیند چپاندش توی جیبش.
اتوبوس راه افتاد. دست تکان دادم و از ترمینال بیرون رفتم.
داشتم دربارهی چی می نوشتم؟
زود عصبانی می شود!
بعضی وقت ها یک عالمه غر می زتد!
زود قاطی می کند!
اما یک هو مهربان می شود!
یک دلی دارد به گندگی آسمان!
پاک پاک هم هست!
هیچی توش ندارد.
عصر به ام تلفن زد. گفت پاش پیچ خورده.
آخی... دلم گرفت.
عمری که رفت...
دور از دیوار شهر، پای رودخانه، زیر سرو بلندی چمباتمه زده بود. پشت به ستون دودی که ته اش می رسید به سقف خانه های شهرش. بازنده بودن تن اش را آزار می داد. روح اش را. بودنش را. نور خورشید تیر می شد و در چشم هاش فرو می رفت. غروب انگار شعله های آتشی بود که دشمن به خانه ها می زد. شمشیرش... هه! شمشیرش تکه چوبی بود که از همان بچگی برایش هم اسب بود و هم شمشیر. سرباز بیست و سه ساله ای با شمشیر چوبی کودکی هایش... دشمن اما این بار راستکی بود. چه کاری از دستش بر می آمد؟ دیگر بازی نبود که تا پای رود تعقیب شود و درست سر بزنگاه، وقت ناهار شده باشد... اگر ردش را گرفته باشند چه؟ آن ها شمشیرهایشان جدا می برید. شوخی نداشتند با کسی... می زدند... می کشتند... می بردند... پاهایش دیگر رمق نداشتند. همه ی بیست و سه سال عمرش را انگار خواب می دیده. آرزوهایش وسط آتش جزغاله می شدند... و سقف ها... یکی یکی آوار می شدند... سربازهای دشمن دانه دانه خانه ها را آتش می زدند... فکر اینکه اولین ضربه ی شمشیرشان به کجاش می خورد مور مورش می کرد. یک عمر با شمشیر چوبی جنگیده بود...عرق، لباس های پاره پوره اش را چسبانده بود به تنش. دختر زیبای چشم آبی جلوی چشم هاش توی آتش می سوخت... و او گریه می کرد. چشم های دختر را دوست داشت... لعنت بر شمشیر چوبی... اشک هاش روی زمین، گلوله های گل می شدند. چیزی نمانده بود به اش برسند. بوی خاکستر را باد تا بالای سرش آورده بود...
خواندن این پست احتیاج به رمز عبور دارد.
رمز عبور، همان رمز عبور پست قبلی " منهای آبی" است.
و سخت.
خیلی سخت.
تو چه می دانی شوخی کردن با آن فشار لعنتی، قند لعنتی، چربی لعنتی و همه ی آن المان های لعنتی دیگر، چه دردی دارد...
" هه!
بالای سرش بیدار ایستاده بودم که نکند توی خواب بترکد!!! "
به مناسبت تولد یک آدم خوب که ادبیات را دوست دارد!
تقدیم به او.
لطفا برای خواندن " منهای آبی " به ادامه مطلب بروید...
" تابلوی آخر" را در ادامه مطلب بخوانید.